ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

432

قصص الانبياء ( فارسى )

قصه نود و نهم بنى قريضه « 1 » در قصّه آمده است كه بنى قريضه بر عهد رسول بودند عليه السلام تا حسن « 2 » ابن اخطب ] b 212 [ از بنى نضير سوى مكيان رفت و ايشان را بر حرب رسول تحريض كرد ، و ابو سفيان را گفت كه ببنى قريضه روم و ايشان را از رسول بگردانم و نيم شب سوى ايشان رفت . و در حصار برد . گفتند كيستى ؟ گفت منم حسين « 3 » بن اخطب در بگشاييد . گفتند . نگشاييم كه تو شومى كه بنى نضير بسبب تو هلاك شدند ، مىخواهى كه ما را نيز هلاك كنى . گفت پارهء طعام بدهيد كه گرسنه‌ام . براى طعام درش بگشادند . درآمد ، و طعام مىخورد و خدمت مىكرد . گفت نصيحتى دارم شما را اگر بشنويد . گفتند بگوى . گفت اين لشكر كه گرد آمدند ازين بار باز نخواهند گشتن تا محمّد را و يارانش را نكشند ، و مدينه را خراب نكنند و شما را نگذارند كه بزينهار رويد . گفتند چگونه كنيم ؟ گفت چون محمّد بشما رسول فرستد و از شما يارى خواهند اجابتش مكنيد و بگوييد ما عهد تو بشكستيم و آنگاه بيرون آييد به يارى ابو سفيان . اين بگفت و خود بازگشت و بمكّه آمد و گفت ابو سفيان را كه من چنين و چنين كردم و ايشان عهد محمّد بشكستند . بو سفيان ياران خويش را گرد كرد و تدبير كردند . بو سفيان گفت بيگانگان را از ميان بيرون كنيد . حذيفة اليمانى « 4 » رضى اللّه عنه بجاسوسى رفته بود . گفت چون ايشان را ديدم كه گرد آمدند بشتافتم و بخيمهء بو سفيان درآمدم . چون بو سفيان گفت كه

--> ( 1 ) - در همه متون معتبره : بنى قريظه . ( 2 ) - در همه متون معتبره : حيى . ( 3 ) - در همه متون معتبره : حيى . ( 4 ) - در متون معتبره : حذيفة بن اليمان .